تبلیغات
مَن و... مَنـــ ـ ـ - روزی که عشق آمد...

روزی که عشق آمد...

شنبه 4 آبان 1392 05:57 ب.ظنویسنده : خندانک تنها

 
داشت تعریف می‌کرد... همه عکسی را دست به دست می‌کردند و نظر میدادند که آیا حاضرند با این زن ازدواج کنند و یا یک بار حضرت علی (ع) را ببینند...
همه «حرف حساب» میزدند. وعده داریم هر شیعه‌ای روی حضرت را خواهد دید! او را که خواهیم دید، چه اشکالی دارد با زیباترین دختر سال ازدواج کنیم؟!... یکی از طلبه‌ها عکس را نگاه نکرد... حتی حرفش را هم نزد... حتی فکرش را هم نکرد... گفت حاضرم دنیایم را برای دیدن یک لحظۀ امیرالمومنین بدهم!
هر چه فکر کردم، منطقی پیدا نکردم که بتوانم طلبۀ جوان را باور کنم. یا حرف او را بفهمم. حال دیدن امام، آن هم یک لحظه، فقط یک لحظه، چه فایده ای دارد!؟ بقیه ماجرا را فراموش کردم... ماجرا ادامه داشت... فقط همین حرف ذهنم را درگیر خودش کرد... یک لحظه و یک دنیا؟! چه معامله‌ایست این؟
تا اینکه صدای نوایی را شنیدم. نوای بیچاره انگار ساعت‌ها و شاید سالها بود، در دلم فریاد میزد... گوش من نمی‌شنوید... نوا می‌گفت: این همان عشق است... این همان عشق است... این همان عشق است... دنبال دلیل میگردی که رفتار عاشق را توجیه کنی؟ خیلی ساده‌ای!
آنجا بود که گفتم، باشد طلبه! خوشا به حالت، شنیده‌ام در دنیای عشق معامله‌های عجیبی صورت می‌پذیرد! حال اگر یک سر عشق هم به جایی ختم شود که برترین و بالاترین جایگاه را دارد... معامله‌ای با قوی‌ترین و بالامقام‌ترین و تواناترین و سرآمد «ترین‌ها»! آن هم عشقی که بلا شک پذیرفته خواهد شد... عشقی که همان «چه خوش بی مهربونی هر دوسر بی» است... عشقی که تا آخر تو را می برد و چنان سیرابت می کند که دیگر هیچ نبینی... گوارایت باد این معاملۀ عجیب...

آخرین ویرایش: شنبه 4 آبان 1392 06:03 ب.ظ

 
پنجشنبه 9 آبان 1392 01:56 ق.ظ
کربلاء ترحب بکم...
ارباب صدای قدمت می آید...
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

 



در این وب

  • قالب وبلاگ